September 1, 2008

پیرامون یک اقلیت غم انگیز






چهار کشیش عادت داشتند که سر مسائل مختلف سیاسی - اجتماعی - مذهبی با هم بحث کنند
 سه نفر از آنها با هم یک باند تشکیل داده بودند و هر نظری که چهارمی می داد رد می گردید
سرانجام صبر کشیش چهارم به پایان رسید و یک روز پس از شکست در بحثی دیگر رو به آسمان کرد و گفت : خودت خوب می دونی که بیشتر اوقات حق با منه
 و اونا صرفاً به خاطر اینکه اکثریتو دارن ، چرند ِ محض می گن . لطفاً یه کاری کن که به اونا ثابت بشه دارن اشتباه می گن
به محض ادای این جمله ابر سیاهی در آسمان بالای سر چهار کشیش ظاهر شد ابر غرید و سپس محو شد . کشیش چهارم با خوشحالی گفت : دیدین ، دیدین ، این نشونه واضح از آسمان بود که حق با منه
سه کشیش دیگر با تمسخر گفتند : تو این فصل سال ظاهر شدن ابرای سیاه یه مسئله طبیعیه
 کشیش دوباره زاری کنان رو به آسمان کرد و گفت : این سه نفر خیلی شکاکن . لطفاً قاطعانه به اونا نشون بده حق با منه
بلافاصله ابر سیاه مجدداً بالای سرشان ظاهر شد و صدای رعد آسایی از آن ، سه کشیش را خطاب قرار داد : کوردلای خدانشناس مگه نمیبینین حق با اونه
 ابر محو شد . چند لحظه سکوت بین آنها حاکم شد و سپس یکی از سه کشیش گفت : خب که چی ؟ تازه شدیم سه به دو
...
Photo : No Angel - by Lunay [deviantART]